اروند ، والفجر ، شب ، باد ، موج ، طوفان . وقتی به آب زدیم ، آرام بود اما یکدفعه همه چی به هم ریخت . آن قدر بالا و پایین رفتیم و به هم خوردیم که چند بار آرزوی مرگ کردیم . غواص بودیم و خط شکن . باید بدون سر و صدا به نقطه ی رهایی میرسیدیم . اصل غافلگیری . برای اینکه فشار آب پراکنده مان نکند و یا با خودش نبرد ، با طناب همدیگر را بسته بودیم . من و برادرم کنار هم بودیم .
تیر بارچی هر چند لحظه یکبار رگباری ایذایی میبست روی آب . دیدم صدای خر خر میاید . نگاه کردم تیزخورده بود تو گلوی برادرم . خون داشت فواره میزد . اگر عراقیها میفهمیدند . تو یک لحظه منطقه را میکردند مثل جهنم . بغلش کردم . به سختی گفت : داداش ... برای اینکه عملیات لو نرود ، سرم را بکن زیر آب ، امشب باید 110 گردان عمل کند . اشکم جاری شد قبول نکردم اصرار کرد ... تا اینکه قسمم داد به حضرت زهرا علیها السلام نمیدانید چقدر سخت بود برادر خودت را با دست .... زیر آب آن قدر دست و پا زد که دیگر ...
بچه های محله من و تو ، ص 911